تبليغاتX
آبگینه
 
آبگینه
 
 
 
وقتی دیگر...
 |+| نوشته شده در  86/07/02ساعت   توسط محمد رازقی  | 

دوباره همه حرف هایش را زد. همه چیز را گفت. حتی آنها را که نباید کسی می شنید. لحظه ای سکوت کرد. لبخند زد. لبخندی از سر رضایت. از سر پیروزی. دستمال را روی چشم های نمناکش کشید و حرف آخرش را هم زد «خدایا به امید تو» و آن شب مثل هزاران شب دیگر نقطه عطفی شد در زندگی اش. اما فقط تا فردا صبح. و بعد دوباره همه چیز از نو!

 |+| نوشته شده در  86/05/12ساعت   توسط محمد رازقی  | 

هی پسر دوسیب ما چی شد؟
«پسر» با عجله «دوسیب» حضرت آقا را بر می دارد به سمتش می رود. میان راه پایش به پله می گیرد زغال «دوسیب» زمین می افتد. «پسر» نگاهی به پشت سر می کند و نگاهی هم به ابرو ها ی گره خورده ی مشتری. نه... اگر برگردد شاید انعامی نصیبش نشود. با تردید و ترس دستش را به سمت زغال های سرخ روی زمین می برد و برش می دارد.
... انعام هم نصیبش نمی شود!

 |+| نوشته شده در  86/04/24ساعت   توسط محمد رازقی  | 

روی صندلی تاکسی نشسته ام و خیابان را نگاه می کنم. کمی جلوتر یکی از همان بنزهای به مزایده گذاشته شده ی شما ذره ذره ی جامعه را از فساد و هرج و مرج جارو می کشد و جلو می رود. زنی را می بینم که پریشان و مضطرب، کنار خیابان ایستاده و از بنز شما می خواهد که بایستد ولی...
ما هم از کنار این زن پریشان و مضطرب و حالا نا امید و متعجب می گذریم. از صندلی عقب صدای کودکی را می شنوم: مامان! این خانومه کی بود؟!

 |+| نوشته شده در  86/04/18ساعت   توسط محمد رازقی  | 

برای هزارمین بار نگاهت کردم و برای هزارمین بار مُردم. برای هزارمین بار نگاهم کردی و برای هزار و یکمین بار متولد شدم!

 |+| نوشته شده در  86/04/08ساعت   توسط محمد رازقی  | 

روزنامه را می گیرد و سوار ماشین می شود. چندثانیه به عکس صفحه اول روزنامه خیره می شود و بعد به مادرش نشانش می دهد و می گوید: این همه ی چیزی است که از حرم باقی مانده. اما انگار مادر متوجه منظورش نمی شود. ادامه می دهد: دیگر نه گنبدی مانده و نه... «گلدسته ها» گلویش را می فشارند. سکوت می کند. سرش را می گرداند تا مادر متوجه بغضی که چشمانش را نمناک می کند نشود.یاد شما می افتد. تازگی ها هروقت به آل محمد ظلم می شود یاد شما می افتد.

... علیک السلام

 |+| نوشته شده در  86/03/25ساعت   توسط محمد رازقی  | 

دریای عاطفه، بال همای عشق
همگام کوه صبر، ای هوی و های عشق

همراه سادگی، هم درد داغ و درد
همرنگ شاه عشق، تنها هجای عشق

همسایه ی خدا، ای منشا حسین
هم سرّ حــیــدری، یــار خــدای عشق

قرآن تویی تویی، هر سوره ات خداست
ای سوره سوره عشق، ای آیه آیه عشق

پروانه ی شکوه بر گرد شمع عشق
در شعله گم شده، تنــها بــرای عشق

غوغای مبهمی است از زوزه ی شغال
ای هم نوای عشق، ای هم صدای عشق

کشــتــی ز فــوج مــوج افتاده التهاب
تـنـها مــرو بــمــان بــا نــاخـــدای عشق

... علیک سلام

 |+| نوشته شده در  86/03/06ساعت   توسط محمد رازقی  | 
تاجران صندوق
تاجران پلاتین و نفت
تاجران تسبیح و بوق

آقایان شیک و چاق
آقایان محاسن براق
و آقازاده های دیلاق

آقایان سوار بر تانک های شبیه بنز
یا شبیه الاغ
چه فرقی می کند؟

آقایان پانزده رکعتی
اعوذ بالله از این زندگی نکبتی!

آقایان قدرت به اضافه ی خدا
پدرخوانده های پول
آقایان میلیون دلاری

لعنت بر عدالت
درود بر سرمایه داری!

 |+| نوشته شده در  86/02/11ساعت   توسط محمد رازقی  | 

دلم نمی خواهد. اینطور که نمی شود. شانسی که نیست. بدجور وسوسه می شوم.بالاخره می اندازم. سکه می اندازم. خط می آید. به پایم خورد. قبول نیست. دوباره. شیر می آید. به دلم نمی چسبد. یک بار دیگر. این بار هرچه شد همان قبول است...
شیر می آید. هوای محبوس در سینه ام یکباره رها می شود. سکه را می بوسم. دلم را خوش می کنم به اینکه شاید سکه راست بگوید و این ثانیه های عذاب آور جدایی تمام شود.

 |+| نوشته شده در  86/01/17ساعت   توسط محمد رازقی  | 
سرما، پیاده رو  و عصایی که کار پایت را می کند
روی در کتابفروشی نوشته:
احتیاط! به سال نو نزدیک می شویم
از فروشنده ی شکم گنده
- که محاسنش را همین دیشب آنکادر کرده -
سراغ سالنامه ها را می گیری
ظاهرت را که می بیند
دکمه اش را می بنند
دکمه ی دوم از بالا
انگار نمی خواهد قلبش را ببینی
شاید ترس ریختن آبرویش را دارد
«بفرمایید! این سررسید ها کار چین است»
«کاغذش برزیلی است»
«و چاپش...»
و «والفجر» ش -آنکه پایت را پس گرفت-
اشتباها(!) «والعجز» چاپ شده
آن هم در بیست و هشت مرداد چهل و دو
لبخند تلخت را که می بیند
می رود سراغ آنها که برایشان آمده ای
ایثار، دو کوهه، شلمچه، شاهد
همه نوعش را دارد
«اینها نصف قیمت بازارند»
می پرسی بازار کجاست؟
می خندد و دندان طلایش را به رخ چشمانت می کشد
شلمچه را بر می داری
لایش را که باز می کنی
صدای آروغش را می شنوی
و صدای قدم هایش
که آرام آرام محو می شود
پشت شلوارش نوشته:
                          bossini
و زیر عکس پروین و فردین
تابلوی «منم مجنون حسین»
سرفه امانت را بریده
دکتر هوای آلوده را برایت قدغن کرده.

 |+| نوشته شده در  85/12/27ساعت   توسط محمد رازقی  | 
 
  بالا